قند عسل مامان و بابا
برای پسر گلم
درباره وبلاگ


بسم الله خوش اومدید. داستان ما از اونجا شروع شد که در چهارمین سالگرد ازدواجمون ما متوجه شدیم که خدای مهربون یه فرشته گل بهمون هدیه داد. تصمیم گرفتیم اینجا لحظه های بزرگ شدنش رو ثبت کنیم.
نويسندگان
سه شنبه 26 ارديبهشت 1391برچسب:, :: 13:47 :: نويسنده : زهرا-مصطفی

نی نی گلم سلام. خوبی پسرم . توپل مپلی شدی. مامان جون دیشب کلی فکر کردیم که ببینیم چه طور می تونیم اتاق خواب رو  بچینیم که تخت و وسایل تو توش جا بشه . پسملی اگه خونمون دو خوابه بود حتما یه اتاقو بهت اختصاص میدادم و کلی وسیله بات می خریدیم. اما خوب الان چی کار کنیم جا نداریم امیدوارم تا تو یکمی بزرگ بشی و بخوای بازی کنی ما هم بتونیم یه خونه دوخوابه بزرگ بخریم. دعا کن برامون .روزهام خیلی داره تکراری میشه. دوست دارم به دنیا بیای سرم باهات گرم بشه. البته اون موقبع هم یک سری نگرانی های دیگه هست ولی زندگی همینه دگه . دیشب وقتی تکون تکون می خوردی به باباجون گفتم بیا یه فیلم مستند از نی نی بساریم خلاصه یکمی ازت فیلم گرفتیم آقا پسر گلم خیلی دوستت دارم مامان جون

دو شنبه 25 ارديبهشت 1391برچسب:, :: 14:30 :: نويسنده : زهرا-مصطفی

بنام خداوند بخشنده مهربان

پسری سلام مامان جونی . امروز جنابعالی 35 هفته شدی . پسر گلم هر روز که میگذره تو بزرگتر و سنگینتر می شیو من هم یکمی سر کار اومدن برام سخت شده ولی خوب چه می شه کرد فعلا که باید بیام البته سرکار خوبیش به اینه که حوصله ام سر نمیره. پسری من و باباجون چند روز در باره اسمت با هم صحبت می کنیم دلم واسه باباجون می سوزه با چه عشقی اسمتو یزدان گذاشت ولی کلا همه زدن تو ذوقش پسمل گلم من کلا از اسم اریا خوش می یاد ولی انگار بتاباجون اینو دوست نداره خداکنه بتونیم یه اسم مشترک قشنگپیدا کنیم. امروز می خوامن برم دکتر ببینم چی می گه . یه هفتست یه سری قرص بهم داده اتفاده کردم جواب نداد یرم ببینم چی می شه. خدایا خودت کمکم کن و بهترین ها رو برامون بخواه ای خدای مهربونم.

یک شنبه 24 ارديبهشت 1391برچسب:, :: 11:56 :: نويسنده : زهرا-مصطفی

سلام پسملی مامان. چه طوری از تکونات می دونم که روز به روز داری شیطون تر میشی وای مامان جون امروز تو نی نی سایت سیسمونی چند تا از بچه ها رو دیدم دلم واست سوخت چون ما برات کاری نکردیم هنوز امروز باید به باباجون بگم یکمی چیدمان اتاقمون رو برای جنابعالی اماده کنیم . مامتان جونم دعا کن این روز ها هم به سلامتی بگذره و تو بیای پیش ما خیلی دوست دارم ببینمت البته یکمی از زایمان می ترسم ولی خوب چه می شه کرد .

چقدر دلم یه مسافرت می خواد دوست دارم که تو زودتر بزرگ شی با هم سه تایی بریم مسافرت . دیروز روز زن بود این اولین سالیه که من مامانم و چندجوره روز من بود دیروز کلا هم خیلی دیروز برام روز شادی بود .اساله دیگه انشاا... روز مادر پیش همیم و تو اولین ال حضورت رو بهم تبریک می گی

چهار شنبه 20 ارديبهشت 1391برچسب:, :: 12:11 :: نويسنده : زهرا-مصطفی

پسر مامانی. سلام . خوبی مادری. مامان جونم الان که دارم می نویسم تو هم داری وول وول می خوری عزیزم. اینروزها سرکار خیلی برام سخته چون نه می تونم بشینم و نه می تونم سرپا واستم فقط همش دلم میخواد دراز بکشم که سر کار نمی شه.عزیز دلم هنوز رو انتخاب اسمت مردد هستیم و لی باباجون همچنان رو حرفش هست و می گه یزدان بزاریم اسمتو ولی من دوست داشتم اسمت یا اریا باشه سیا پارسا یا ارش مخصوصا اریا رو خیلی دوست داشتم. دیگه ببینیم تا لحظه اخر چی می شه توکل به خدا .امروز تو نینی سایت یه لیست گرفتم که ساک بیمارستانو ببندم دیروز با باباجون رفتیم که پتو برات بخریم کمرم درد مییکرد نتونستیم زیاد بگردیم. ولی دیگه باید خرید های نهایی رو انجام بدیم دیگه . دیوز با بابات به این فکر می کردیم که اگه تو زود تر از اینکه مامان جون بیاد بخوای دنیا بیای هیچی لباس نداری نمی دونم خدا خودش همه چیزو راست و ریست کنه چون من خیلی از زایمان می ترسم و بیشتر فکرم مشغول این قضیست برام مون دعا کم پسر نانازی من

سه شنبه 19 ارديبهشت 1391برچسب:, :: 11:38 :: نويسنده : زهرا-مصطفی

پسرنازم سلام.

مامان جونی دیروز سه تایی رفتیم دکتر . خداروشکر دکتر گفت همه چیزت خوبه عزیزدلم. ولی حسابی شیطون شدی و تکونات خیلی زیاد شده . ولی خداروشکر که همه چیزت خوبه . دکتر گفته که جوستم خوبه . مامان جونی انشاا... این یک ماه باقی مونده رو همه به سلامت و خوشی بگذرونیم و تو سالم سالم به دنیا بیای و البته راحت برای من و باباتم دعا کن مامان جونی.

شنبه 16 ارديبهشت 1391برچسب:, :: 10:49 :: نويسنده : زهرا-مصطفی

سلام پسر نازم. این روزا حسابی شیطون شدی دیشب شکمم کج شده بود به باباجون که نشون دادم کلی بهت خندیدیم دیروز هم با آوا اینا و خاله مریم و عمو فرج رفتیم پارک میرمهنا خوش گذشت بد نبود البته ناگفته نماند که جمعه صبح از لحظه ای که بیدار شدیم کار کردیک تو خونه تا عصر البته باباجون خیلی بهم کمک می کنه ولی آخر شب دیگه داشت جر زنی می کرد می گفت من امروز اصلا کامپیوتر بازی نکردم امروز هم مدام تو نی نی سایت بودم خیلی خوبه کلی اطلاعات کسب می کنم مخصوصا  اینکه همه مامانایی که نی نی خردادی دارن یکجا هستیم.

پنج شنبه 14 ارديبهشت 1391برچسب:, :: 9:31 :: نويسنده : زهرا-مصطفی

سلام پسر گلم. روز به روز داری بزرگتر و من هم دارم قلمبه تر می شم. مامان جون قبلا صبح ها یکمی پیاده روی می کردم ولی الان خیلی گرمم می شه و نمی تونم شب ها با باباجون می ریم پیاده روی . هر روزی که میگذره و هرقدر که شیطون تر می شه بیشتر دوستت دارم . دیروز یکی تو نی نی سایت گفت که ضربه های پشت سرهمی که می زنی سکسکه هست دیشب به باباجون گفتم که تو سکسکه می کنی کلی خندیدیم بهت. مامان جونم دعا کن این مدت هم بگذره و تو به سلامت بیای پیش ما انشا ا...

چهار شنبه 13 ارديبهشت 1391برچسب:, :: 11:15 :: نويسنده : زهرا-مصطفی

سلام پسری چطوری مامان جونم . اینقدر دلم می خواد که بدونم تو چه شکلی هستی شبیه منی شبیه باباجونی فقط می دونم که خیلی دوستت دارم وقتی تکون می خوری من و باباجون اینقدر ذوق زده می شیم که خدا می دونه.

چند وقته که سرکار می گن نمی دونم قراردادا تغییر می کنه یا چی فقط مامان جون دعا کن برای من و باباجون  که خدا برای کارمون بیتر از قبل بهمون توجه کنه انشاا... و همه چیز به بهترین شکل برای ما اتفاق بیافته خدا بزرگه من که دلم قرصه که خدا هوامونو داره و همه چیز رو به نفع ما می کنه و حتی برای ما بهتر هم می شه انشاا... تو هم دعا کن پسرم

سه شنبه 12 ارديبهشت 1391برچسب:, :: 8:24 :: نويسنده : زهرا-مصطفی

پسری سلام. دیروز که از سرکار رفتم خونه تا ساعت 7:30 خوابیدم بعد که با باباجون خواستیم بریم نون بخریم اکرم اینا اومده بودند جلوی خونمون که برای اثاث کشی کمکشون کنیم. خلاصه شام که خوردیم رفتیم کمک . انشاا.. م هم بتونیم یه خونه بزرگ بخریم. فعلا باید شما تو همین خونه کوچولو سر کنید نی نی جونم. بازم خدا رو شکر که تونستیم یه خونه کوچولو بخریم. ماه دیگه این موقع ها دیگه ما داریم لحظه شماری می کنیم برای اومدنت. انشاا...

شنبه 9 ارديبهشت 1391برچسب:, :: 11:37 :: نويسنده : زهرا-مصطفی

پسر گلم سلام . چند روزه که به این فکر می کنم که چقدر زمان زود می گذره و تا الان در یک چشم بهم زدن برام گذشت. تا لحظه ای که بتونم ببینمت چییز زیادی نمونده ولی هر قدر که جلوتر می ریم استرس ها و نگرانی هام بیشتر می شه. استرس زایمان، تربیتت، اینکه بعد از شش ماه مرخصی کی نگهت داره و ...

از خدا می خوام که همونطور که تا الان همه چیز رو روبه راه کرده از این به بعدش هم کمکمون کنه و تمام مسائل رو که مطمئنا قایل حل ستند را حل و مسیر رو هموار کنه انشاا...

در مورد زایمان هرکی یه چیزی بهم می گه یکی میگه این روش بهتره یکی میگه اون روش بهتره توکل به خداوند منان.

امیدوارم تمام نگرانی هایی که برای کارم هم دارم حل بشه. پسر نازم منتظرم که تو بیای پیش ما رو زندگیمون رو پر از خیر و برکت و شادی و عشق و نشاط کنی . منتظرتیم من و باباجون

پيوندها



نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

خبرنامه وب سایت:





آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 72
بازدید دیروز : 6
بازدید هفته : 79
بازدید ماه : 1473
بازدید کل : 13028
تعداد مطالب : 216
تعداد نظرات : 0
تعداد آنلاین : 1

Alternative content